ثبت خاطرات انتخابات ۸۸
اینجا برای تعریف کردن خاطراتمان از زمان تبلیغات انتخاباتی، شور و شعف انتخاباتی، روز انتخابات و حوادث پس از انتخابات است. خاطرات شیرین یا تلخ؛
چند نکته جهت نشر خاطرات مد نظر قرار دهید:
۱- سعی کنید خاطرات را با جزئیات هر چه بیشتر تعریف کنید. نقطه قوت هر خاطره ای، دقیق بودنش است.
۲- در نقل خاطراتتان، به مکان و زمان آن نیز حتما اشاره کنید.
۳- هر خاطره را به صورت جداگانه منتشر کنید. چند خاطره را یکجا نقل نکنید!
۴- خاطرات همه ی کاندیداها، اگر حاوی تهمت یا توهین به دیگران نباشد منتشر خواهد شد.
۵- واضح است که اگر نظری غیر مرتبط، یا حاوی تهمت یا توهین باشد، منتشر نخواهد شد.
-
شب ها شب های داغی بود!اما اون شب،شب مناظره ی دکتر و موسوی رو می گم!خیلی حساس بود از قبل اطمینان داشتم دکتر تو فن بیان و قدرت مناظره خیلی بالاتره اما فکرشم نمی کردم این جوری بخواد بیاد تو گود!
من میون خودمون اسم هر ۱۰ دقیقه وقت هر طرف مناظره رو گذاشته بودم “راند”، وقتی دکتر تو راند اول اونجوری شروع کرد،درجه هیجان قلب ما واقعا به ته ش رسید!از یک طرف خیلی خوشحال بودیم که حرف دل هارو زد از طرف دیگه منتظر بودیم ببینیم موسوی چی داره بگه!(الانم که من دارم این خاطره رو می نویسم،حالم یه جوری شد،رفتم تو همون حس و حال)
هر کدوم از اعضای خونواده با نهایت وجد و از ته دل چند دقیقه یه بار دکتر رو تشویق می کرد!جوری که من تا حالا به همچین حالتی رو تو ندیده بودم!مخصوصا بابام که راه می رفت و چند دقیقه یه بار یه حرفی در تایید دکتر و شکست سیاست هایهاشمی می زد! وقتی راند های بعدی رسید گفتم انقدر که دکتر این بنده خدا رو کوبید یه وقت نشه قضیه بچه که هر چی بیشتر بخوره مظلومیت بیشتر می شه!(البته با اون پرده دری هایی که موسوی تو مناظره با کروبی کرد قانع شدم یه همچین اتفاقی (مظلوم نمایی موسوی) نمی گیره)با توجه به بافت محله ما که اکثرا احمدی نژادین بعد هر راند دکتر و جا هایی که خیلی مهم بود صدای الله اکبر بلند می شد!از وسط های مناظره تصمیم گرفتیم بریم بیرون اسقبال دکتر!
مناظره تموم شد ما هم سریع رفتیم بیرون! عکس و پوستر و پرچمم همراهمون بود!البته تو راه ماشین ها ازمون پوستر رو پرچم زیاد گرفتن جوری که مجبور شدیم از شیشه ماشین خودمون هم بکنیم!از شانس ما بنزین ماشینم تموم شده بود مسیر و کج کردیم سمت پمپ بنزین، تو پمپ بنزین نیاوران یه جوونی که تیپش هم شمال شهری بود وقتی دید ما طرفدارای دکتریم اومدو گفت:خیلی شجاعه و …
بعد پمپ بنزین راه افتادیم سمت خیابون ولی عصر(عج) ما خیلی فاصله داشتیم با در صدا و سیما و به ترافیک خورده بودیم!من پیاده شدم و رفتم تو پیاده رو که بدوم!یه موتوری رو دیدم و سوار یکی شون شدم!بعدا فهمیدم با رفیق هاشون از شهدا اومدن!طرفدار های دو طرف بودن ولی بیشتر طرفدارای دکتر بودن . چند کوچه که رد کردیم به طرف بالا یه طرفدار های موسوی رسیدیم! اون ها دورمون کردن این بنده خدا،جونی که منو سوار کرده بود خواست فاصله بگیرن اومد چند بار گاز داد و نوک موتور رو داد بالا!من فکرم می کردم به همین جا ختم می شه اما یه دفه موتور رو بهحالت تک چرخ اورد بالا منم تا حالا یه همچین تجربه ای نداشتم!از پشت خورد زمین! البته هیچیم نشد ولی یه خود ضایع شدیم دیگه!!! دو باره سوار شدم،از جمعیت فاصله گرفتیم، می خواستم پسره رو دعوا کنم که چرا یدفعه این جوری کرد که اون زودتر از من گفت:چی کار کردی مگه تا حالا تک چرخ نزدی؟؟؟ترجیح دادم هیچی نگم!خلاصه رسیدیم به جمعیت اصلی و فهمیدیم دکتر اومده دمه در سلام علیک کرده و رفته!اون شب تا ساعت ۳٫۵ یرون بودیم!خاطره شد اون شبا!خاطره!
یا حق! -
به نام خدا
سلام
روز چهارشنبه قبل از انتخابات (۲۰ خرداد) با عیال رفته بودیم طرف های میدان شهدا. برای بعد از نماز مغرب آنجا قرار داشتیم.
هنگام رفتن شور و شوق عجیبی خیابان ها را گرفته بود. معمولا این طور بود که جنوب میدان ها را احمدی نژادی ها و شمالش را موسوی ها دربر گرفته بودند و هر کدام برای کاندیدای خودش زنده باد می فرستاد. فضا خوب و با نشاطی بود. طوری که بنده و همسرم هر دو ضمن تعجب فراوان از این صحنه ها نظرمان این بود که این وضعیت وضعیت نسبتا خوبی است. از درگیری خبری نبود. چون جنوب تهران بود طبیعتا کلی پوستر و سی دی مربوط به آ.احمدی نژاد درون ماشینمان انداختند. سبزها هم بی کار نبودند و پوسترهاشان شهر را پر کرده بود.
تیپ طرفداران آفای احمدی نژاد نسبتا مذهبی تر بود. رفتیم و کارمان را انجام دیدم و کار ما تا ساعت حدود ۱۰ طول کشید. یعنی ساعت ۷ رفته بودیم ۱۰ – ۱۰:۳۰ آمدیم بیرون که برویم به سمت شهرک غرب. خیابان ها دیگر از حالت عادی خارج شده بود. ترافیک سرسام آوری همه جا را گرفته بود. این قدر طول کشید که ما از خیابان ایران تا میدان شهدا را شاید یک ساعته طی کردیم. خیابان هفده شهریور را با چه مکافاتی بالا آمدیم بماند. وقتی رسیدیم به میدان امام حسین دلیل شلوغی را متوجه شدم. با تاریک شدن هوا طرفداران آقای احمدی نژاد بیشترشان به خانه هایشان برگشته بودند. طرفداران آقای موسوی مقدار زیادی فضا را برای خودشان باز تر می دیدند و در نتیجه خیابان ۱۷ شهریور را بند آورده بودند و خلاصه ماشین ها را یکی یکی اجازه گذشتن می دادند. ما هم که از همه جا بی خبر پوستر های دکتر احمدی نژاد را جلو و عقب ماشین گذاشته بودیم و یک هو دیدیم افتاده ایم وسط این جمعیت.
ناگهان شروع کردند داد زدن و با مشت و لگد ماشین را زدند، بعضی جاهای ماشین آسیب دید. همه زدند طوری که من بری همسرم نگران شدم. نزدیک بود کار دست خودم و خودشان بدهم. گاز ماشین را بگیرم و یک چندتاییشان را زیر بگیرم و در بروم! خدا رو شکر به هر زحمتی بود در آمدیم. تا در آمدیم پوسترها را برداشتم که دیگر میان این ها گیر کردیم اتفاقی برایمان نیفتد!
آن شب چندین جای دیگر از جمله نزدیک ها میدان هفت تیر، بالای خیابان شریعتی، تقاطع سعادت آباد و خیابان دادمان و بلوار دریا و خیلی جاهای دیگر تهران توسط طرفدران آقای موسوی که واقعا شهر را قرق کرده بودند بند آمده بود. ما با زحمت فراوان و بعد از کلی ماندن در ترافیک شاید حدود سه ساعت و نیم بعد آن هم با کلی رفتن از کوچه پس کوچه ها به خانه رسیدیم. جاهای دیگری که رسیدیم البته ریختمان می خورد که طرفدار احمدی نژاد باشیم و یک کمی بهمان گیر دادند ولی در نهایت کاریمان نداشتند! بچه های ۱۲ تا ۱۵ ساله هم شنل سبز انداخته بودند و به بقیه گیر می دادند! خانواده ها آمده بودند بیرون و تماشا می کردند. البته تیپ هایشان زیاد مذهبی نبود. (توهین نباشد، برداشت شخصی بنده بود)
خوبی این جریان برای ما این بود که تقریبا همه چیز را دیدیم. هم فال بود و هم تماشا! ولی معلوم بود که فضا دارد به سمت خشونت پیش می رود. یعنی می شد حدس زد که کنترل فضا از همین حالا که دو روز مانده به انتخابات از کنترل خارج شده.
جزئیات زیاد بود که بماند … -
اون دو هفته قبل از انتخابات داشتیم نشریه دانشجویی مان را در صحن دانشگاه می فروختیم. ادعای ما این بود که طرفداران کاندیدای جریان مقابل (موسوی) تحمل مخالف ندارند! کلی هم روی این حرف مانور می دادیم.
یک روز یک خانمی آمد جلو و گفت شما هم عین باقی طرفداران احمدی نژاد حرف غیر منطقی می زنید؟
پرسیدم: شما مگر حرف طرفداران احمدی نژاد را می دانید چه است؟
-بله! من خیلی خوندم!
- مثلا چی؟
کلی فکر کرد و بعدش گفت: جمهوری اسلامی!
خنده ی بلندی کردم. گفتم: این روزنامه که طرفدار موسوی است. مدیر مسئولش هم کلی سر و صدا کرد تا احمدی نژاد رد صلاحیت بشود! بیا این نشریه ما رو بخون! حداقل بتونی بگی یک نشریه طرفدار احمدی نژاد خوندی … -
ازاوایل فرصت تبلیغاتی کاندیداها،اعضای خانواده هرکدام چندباری برای تهیه پوستر وپرچم رفته بودند ستاد تبلیغاتی دکتر احمدی نژاد
درنهایت خونه ما تبدیل به یک ستاد خودجوش شد.من که تنها پسر خانواده بودم،توفیق اجباری پیدا کردیم تا تمام پوسترها را صرف تبلیغات کنیم وچیزی درخانه نماند/ازاین رو بادوچرخه ای که دارم،همراه با خواهر زاده ام(ترک دوچرخه می نشست)دونفری راه می افتادیم توخیابونا(ساعتای ۹به بعد)کلی هم پوستر وپرچم می بردیم ولابلای ترافیک ماشینها در چهارراهها توضیع می کردیم.ازپخش دستی بگیر تا درون ماشین انداختن تا درزیر برف پاک کن قرار دادن و…خلاصه که ازجون مایه می گذاشتیم!البته اینو اغراق کردم!یکبار هم یک موتوری باسرعت بالا ازکنار من رد شد وحدود بیست پوستری که دردستم بود را چنگ زد ورفت ومن ناامیدنشدم ودلسرد نشدم .
دررابطه با کوچه ما هم باید بگویم(بزرگمهر هستیم)دراین کوچه یک ستاد موسوی بود که کلا بچه های کوچه را تغذیه می کرد و درودیوارای خیابون بزرگمهر سبزکی شده بود!!چندباردردل گفتم بروم بکنم ولی گفتم درست نیست چون ….
ماپوستر خودمونو می زنیم اونها هم ….
اما به اینجا ختم نشد داستان….
فردای روزی که به نبش خیابونمون پوستر چسبونده بودیم (باچه زحمتی….)دیدیم که یا پاره شده اند یا روی آنها پوستر دیگریست!!
همین طور که می گذشت التهاب انتخاباتی زیادتر می شد وهواداران، متعصب تر/ اما هواداران موسوی بی قانون تر وبی ادبتر
دیگر می دانستم که الان که پوستر به در خونه می چسبانم فردا ازپوستر جز تکه هایی پاره خبری نیست!
به همین جهت به این فکر افتادم که نوار پوستر دکترو با طناب درست کنم و به عرض خیابون بزنم تا دیگر کسی دستش نرسد .باهزار زحمت وعرق ریختن توانستم باکمک بقیه خانواده درستش کنم ونصبش کنم اما چشمتون روز بد نبیند :فردا که نگاه کردم دیدم باز ازشیطنت دست برنداشته اند وآنها هم به خود زحمت داده اند ویک جا نوارپوستررا کنده اند وخلاصه ماکم نیاوردیم وبه تبلیغات برای دکتر ادامه دادیم و قصه همین است که می دانید… -
قبل از انتخابات با همسرم می خواستیم به تجمع دانشجویی حامیان دکتر احمدی نژاد در میدان هفتم تیر تالار سیدالهشداء برویم. حرکت کردیم و در طول مسیر دائم با تجمعات خشمناک طرفداران موسوی مواجه می شدیم و بخاطر وجهه مذهبی هر دو ، آنها را مرکز یک دائره به شعاع متناسب می گذاشتیم و از دورشان عبور می کردیم و می رفتیم . به میدان هفتم تیر که رسیدیم با تجمعی کنار درب وسط میدان مترو مواجه شدیم . به خانمم گفتم ! اوه خانم موسوی ها اینجا هم هستند بیا برویم به برنامه برسیم و داشتیم آرام از دور جمعیت عبور می کردیم که با دیدن پوستر دکتر و فضای بی تنش فیزیکی جمعیت و چهره های برخی از بچه ها متوجه شدم اینجا محل حضور طرفداران دکتر است. به وسط رفتیم ، در یکی از گفتگو ها وارد شدم و بیا و درستش کن . تا دوازده شب همانجا مشغول بودیم . صحنه کاملا شفاف بود. رفتارها معلوم بود. یکی از رفتارها در ذهنم مانده . آقای جوانی هیکلی و چاق با بلوز یقه آخوندی آبی روشن و عینک و ته ریش آمد و مدعی شد در فرذهنگی نهاد ریاست جمهوری کار میکند و مخالف احمدی نژاد است و در حال سروصدا کردن بود. هرچه می گفتیم داداش. فاصله ما با تو نیم متره بازم داد می زد و دست و بالش را تکان می داد و حرف می زد ! اخرش با توافق جمع ، وی را مجبور کردم که روی صندی کنار من بنشیند تا حرف بزنیم . اما چشمتان روز بد نبیند. اصلا مگر می شد این فرد را آرام نگهداری. درس شانتاژ را خوب یادگرفته بود. خودش بصراحت گفت من جنگ روانی را خوب بلدم! آخرش هم که از مناظره فرار کرد ، جمعیتی که نسبت به او تمایل داشتند خودشان او را محاکمه کردند !
-
در تجمع میدان هفتم تیر ، بارها مشخص شد ، بسیاری از کسانی که با احمدی نژاد ادعای مخالفت داشتند ، درواقع مخالفت خود را با تمامیت نظام اسلامی زیر لحاف مخالفت با دکتر مخفی کرده اند تا بتوانند آن را ترویج کنند. دعوا بر سر اصل حکومت بود و مبانی اصلی آن . مثل ولایت فقیه و حتی مجمع تشخیص مصلحت . آنجا بارها روشن شد که خدا را شکر آنهایی که این مخالفت های تند بی منطق نسبت به احمدی نزاد را مطرح می کنند در حقیقتبا ریشه های نظام مشکل دارند. جایتان خالی. صحنه مناظره حضوری خیابانی در دفاع از احمدی نژاد به میدان دفاع از چهارچوبهای نظام اسلامی بدل شده بود.
-
راستش من فکر می کردم فقط قشر مذهبی و انقلابی طرفدار احمدی نژاد هستند! ولی وقتی در فضای انتخاباتی می دیدم چه طور دختر و پسرها با تیپ های خیلی مختلف برایش تبلیغ می کنند، خیلی برایم جالب بود. واقعا گاها از تیپ بعضی هاشان شاخ در می آوردم!!
-
دوم خرداد بود. خیلی از جاهای دانشگاه تبلیغ زده بودند: اتوبوس برای رفتن به سخنرانی خاتمی! البته یادشون نبود که اگر ما چنین اتوبوسی می گذاشتیم، چه بلایی سر ما می آوردند.
بعد از کلاس دوم دم ظهر، در صحن اصلی دانشگاه شلوغ شده بود. رفتیم ببینیم چه خبر است. دو تا میز گذاشته بودند. حامیان کروبی گل پخش می کردند و حامیان موسوی شیرینی؛
رفتم جلو! گفتم با یک شیرینی ما رای مان را نمیفروشیم! هول شدند. در آن شلوغی حرفم برایشان بد شده بود. دستپاچه میگفتند که نه ما برای رای این کار را نمیکنیم… خندهای کردم و گذشتم. فضای اطراف آنها را عوض کرده بودم. اما برای خود تکرار میکردم که اگر ما چنین کاری را میکردیم… -
آنها چون از ماه ها قبل تبلیغات در دانشگاه را شروع کرده بودند، خسته بودند و حرفهایشان برای مخاطب تکراری بود. ما طرفداران احمدی نژاد، کار را از دو هفته آخر باز بودن دانشگاه ها شروع کردیم. هر چند حجم دروغ پردازی ها زیاد بود. و شاید بهتر بود از قبل شروع می کردیم.
اما خوب پیش رفته بودیم. به همراه باقی بچه ها در صحن مباحثات دانشجویی برقرار کرده بودیم. از ساعت ۱۱ الی ۱۵؛ همین شد که هفته آخر تقریبا صحن دانشگاه در اختیار ما بود.
هر روز بعد از مناظرات صحن جلسات بحث بین خودمان داغ بود. برای بحث های فردا آماده می شدیم. -
نشریه ام تبدیل شده بود به ارگان حمایت از احمدی نژاد. برای تامین هزینه هایش، مجبور بودیم بفروشیمش. یک آ۳ را ۵۰ تومان می فروختیم. اون هم در دانشگاه امیرکبیر! همه شماره ها به چاپ دوم می رسید. بعضی شماره ها که به چاپ پنج و شش هم رسید. رکورد تیراژ نشریات دانشحویی دانشگاهمان را زده بودیم! آن هم نشریه فروشی برای احمدی نژاد!!
برایم جالب بود. خیلی جالب؛ تیپ های مختلفی می آمدند. مشتریان ثابت پیدا کرده بودیم. از بسیجی ها تا دختران به اصطلاح بد حجاب …
تعدادی هم بودند که برای هر شماره یک نسخه بر می داشتند اما از ۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تومان کمک می کردند! به قول بچه ها اگر انتخابات به دور دوم می کشید ما حسابی کاسبی مان می گرفت! اما احمدی نژاد کار را یکسره کرد. -
مخالفان اصلا حاضر نبودند حرف ما را گوش بدهند. جلوی میز نشریه مان جمع می شدند تا صدای ما به قاطبه دانشجوها نرسد. اما ما هم با جابجا کردن میزمان نمی گذاشتیم مانع کارمان شوند.
خیلی جالب بود. آنها که ادعای تحمل مخالف شان همه را کر کرده است، حاضر نبودند یک نشریه مخالف در میان ده ها نشریه و کار تبلیغی خودشان، تحمل کنند.
دو بار اتفاق افتاد که از غیظ نشریه را جلوی میز ما پاره کردند. ما هم لبخند می زدیم و می گفتیم: جواب منطق را همیشه با هوچی گری و شلوغ بازی می دهید! -
در مناظرات صحن اصلی دانشگاه بحث های جالبی پیش می آمد. وقتی آمار سازمان های جهانی را ارائه می دادیم.می گفتند ما قبول نداریم! چون ما وضع را این گونه حس نمی کنیم. ما هم می گفتیم حتما احمدی نؤاد به سازمانهای جهانی هم رشوه داده است؟ تازه اگر چنین کاری هم کرده باشد نشان می دهد آدم قوی ای است!! کی بهتر از این می خواهیم؟ معمولا با عصبانیت بحث را رها می کردند.
-
درست روز قبل از مناظره احمدی نژاد با موسوی بود. و آخرین روزهای دانشگاه قبل از امتحانات؛ برای تیتر یک نشریه مطلب نوشتم با عنوان: پروژه شکست، از ترور تا آشوب خیابانی
در آن مطلب رفتار جریانات مخالف احمدی نژاد را این گونه تحلیل کرده بودم که به دلیل آگاهی از باخت سنگین خود، به دنبال ترور یکی از رهبران خود برای ایجاد هیجان در بین هوادارانشان هستند. و پس از شکست هم برنامه ی وسیعی برای شورش خیابانی و نا امن کردن فضا دارند.
و متاسفانه همه این موارد درست در آمد. تیم های ترور دوم خردادی توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدند. و حوادث پس از انتخابات هم به همان سمتی رفت که پیش بینی کرده بودیم. -
بسم الله
شب بعد از اعلام نتایج بود. در خیبابان کنار خانه ما سطل آشغالها را آتش زده بودند و بعضی ماشین هایی که از خیابان رد می شدند بوق ممتد می زدند. تا حدود ساعت ۲-۳ بعد از نیمه شب به علت همین بوق ها در خانه خواب نداشتیم و اعصاب همه به هم ریخته بود. البته شلوغی و تجمع زودتر تمام شده بود و وقتی من رفتم تک و توک آدمها جلوی در خانه هاشان بودند و با هم حرف می زدند.
-
بنده دانشجو هستم
در شهرستان محل تحصیل خود در ستاد دکتر احمدی نژاد فعالیت داشتم.
یکی از روزهایی که مشغول فعالیت تبلیغاتی بودم یک پسر بچه۹ یا ۱۰ ساله با لباس کهنه که پارگی زیادی در لباسش دیده می شد به ستاد آمد دیدم این پا اون پا می کنه تنها بودم گفتم عمو جان چیزی می خواهی گفت عمو یه عکس احمدی نژاد به می دی من گفتم چرا که نشه!ولی تو که نمی تونی رای بدی اصل خوب و بدو می دونی!؟
گفت عمو من به این حرفایی که شماها می زنید کاری ندارم ولی اینو می دونم که احمدی نژاد بعد آقا تنها کسی است که به ما بچه یتیما و بی پولا توجه می کنه بقیه الکی حرف می زنن.
عکس و ازم گرفت فردا با چندتا پسر بچه مثل خودش اومد ستاد ،دوستاشو آورده بود تا عکس بگیره بره بین مردم پخش کنه.
راسته که میگن دل بچه ها صاف صاف. -
از دانشگاه تا منزل مخم را خورده بود که چرا بحث نمی کنی باهام؟
می گفت شما ریشوها، بسیجی ها، حوزه ای ها، حزب اللهی های حامی احمدی نژاد چه قدر ترسویین؟ چرا در مقابل ظلم حرفی نمی زنین؟
برگستم با حالتی جدی بهش گفتم: کدوم ظلم؟
گفت همین که به همه بسیجی ها باطوم و اسپری فلفلی دادن…
گفتم: منبع خبرت؟
گفت: بابای همکلاسی داداشم تو مدرسه میزان تهران، به پدرم گفته…
گفتم این شد منبع؟
گفت: خود رادان مصاحبه کرد گفت…
گفتم رادان؟!!
گفت: آره
گفتم: رادان که رئیس پلیسه، چه ربطی به بسیج و سپاه داره؟
سرش و خاروند… -
بسم الله
هدایت به سبک یک پری!بالاشهر تهران، همونجا که تو جنگ هم جوجه کباب می خوردن! یه جا اون طرفا رفته بودیم رای بدیم ، یه حور العین ۴۰-۵۰ ساله هم جلوم بود! خدا خدا می کردم نگاهاش برای پرسیدن رای یا اظهار نظر تو اون چند ثانیه نباشه ، چون همراهم که می خواست به موسوی رای بده به اندازه کافی رو اعصابم بود….ولی خوب ناکام موندم !پرسید به کی رای می دید؟ با افتخار گفتم احمدی نژاد ، معلومه دیگه .
لبخند زد گفت :”إ؟ منم همین طور! گفتم شاید کس دیگه ای هستید گفتم حیفه شاید با همین چند دقیقه هم بشه کاری کنم و یه رای رو درست کنم!!”
با اینکه بهش نمی اومد گفتم نه بابا ، این همراه من رو بگو که رایش موسویه ، ول کن هم نیست .اون خانم حالا دیگه ول کن نبود، هی تو صف بهش می گفت چرا؟نمی بینی این همه خدمات رو؟
حالا فکرات رو بکن ها…حیفه ها؟! -
بسم ا…
مغرب رسیده بودم مسجد، تا دیشبش خبری نبود ، یعنی هنوزشبکه صدای آمریکا ابتکارش را اعلام نکرده بود.
خسته و کوفته به سمت خانه می رفتم که صدای چند تا بچه از دور می آمد، دقت کردم ببینم چه می گویند…فایده نداشت …مثل شهربازی بود ، که صدای جیغ گنگی می آید ولی مطمئن بودم این طرف ها شهربازی نیست !
جلوتر که رفتم صدا واضح تر شده بود، پدرشان هم آمده بود کمکشان ۵ -۶تایی الله اکبر می گفتند!
اول فکر کردم برای دفاع از انقلاب داد می زنند ، دلم کمی لرزید ، به خودم گفتم یعنی این همه خانه همین یک خانواده فقط دلشان برای انقلاب سوخته ؟! بعد خودم را دلداری دادم که نه ، حتما اطلاع رسانی بد بوده …می خواستم مستقیم به پشت بام بروم و همراهی شان کنم !!
خوب شد نرفتم و اول سری به خانه زدم …فهمیدم ماهواره اعلام کرده بروید و برای دفاع از موسوی الله اکبر بگویید !! -
با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوش¬ها دور هم جمع شده بودند و شعار می¬دادند. امت حزب¬الله هم روبرویشان ایستاده و شعار می¬دادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آن¬ها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده می¬شد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار ” نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ” . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان می¬رفتند تا در ۱۶ آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .
هر از چندی هم اینها هل می¬دادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت می¬رسید . می¬آمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع می¬کردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبه¬ها هم یک مقدار از امت حزب¬الله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع انقلاب کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیاده¬رو خیابان انقلاب پایین می¬آمدم که یک¬بار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوش¬جان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و …. به وفور یافت می¬شد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرف¬های میرحسین می¬¬افتادم. اینکه می¬گفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه می¬گفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزش¬های انقلاب رو آوردند . یاد شعارهای جمعیت هم می¬افتادم . “بسیجی واقعی همت بود و باکری” ، ” یا حسین میرحسین” . براستی که خواب رفته را می¬توان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب می¬زند نه!
به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا می¬شد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از ۵۰ متر بالای بلوار بود تا ۲۰۰، ۳۰۰ متر مانده به میدان انقلاب بود. اما فکر کرده بودند می¬توانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو می¬دویدند .دوباره حزب¬اللهی¬ها جمع می¬شدند و همان ماجرا تکرار می¬شد . البته بعضی از این طرفی¬ها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگ¬ها را برمی¬داشتند و به روبرو پرتاب می¬کردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بی¬خیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزب¬الله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزب¬الله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا می¬توانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث می¬شد که بعضی¬ها گاهی در جواب بد و بیراه¬های آنها عصبانی شده و فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمی¬گذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان می¬کردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمی¬شدند تا ….
پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبه¬ها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:
نشسته بودیم یک گوشه¬ای که دیدیم یکی از این سبزپوش¬ها آمد به سمت یک مرد میان¬سالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان…. مرد میان¬سال بی تفاوتی می¬کرد ، ولی آن مرد سبزپوش بی¬خیال نمی¬شد . یک¬دفعه آن مرد میان¬سال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که می¬گفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.
بازار تعریف کردن آنچه بچه¬ها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچه¬ها هم شروع کرد به گفتن . می¬گفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان می¬داده . می¬گفت که بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانم¬¬¬های با ظاهری مذهبی¬تر با دیدن این عکس خودشان خجالت می¬کشیدند. حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما می¬گیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! -
خاطره ای نقل کنم از هفته ی قبل از انتخابات؛
در شلوغی های چهارراه ولیعصر . در هیاهوی شعارهای «ایول ایول…» دو طرف -که البته آنجا طرفداران آ.موسوی بیشتر بودند-، سر خیابان ساکت و با لبخند ایستاده بودم و پوستری از آ.احمدی نژاد را بالای سرم گرفته بودم. طرفداران آ.موسوی که انگار از ساکت بودن یک نفر با این وضع اعصاب شان خرد می شد، با تیکه انداختن و… سعی می کردند به حرف بیاورندم و من هم تا کسی نمی آمد پیشم و سر بحث آرام را باز نمی کرد، جواب نمی دادم. یک جوانی -که نشانه ای از تبلیغ هیچ نامزدی همراه اش نداشت-، آمد پیشم و گفت «من طرفدار هیچ نامزدی نیستم. اما شما واقعاً می خواهی به احمدی نژاد رأی بدهی؟!» و شروع کرد همان تهمت و مسخره کردن های رایج را گفتن. من هم جواب می دادم «نه، اینی که می گی این طوری نیست، قضیه اش از این قرار است…». یک چیزی را هم سند خواست، ایمیل اش را گرفتم که برایش بفرستم. شاید ۵ دقیقه بیشتر صحبت نکردیم. احساس می کردم اتفاق جدیدی برایش افتاده. یک هو طرف آمد روبوسی کرد و گفت «من شما رو دوست دارم. من از اون بسیجی هایی بدم می آد که دختر مردم رو می زنن! راستش من تو ستاد موسوی ام. اما کاری که گفته بودند بکنم این بود که همین طوری مثل یک آدم بی طرف بیایم صحبت کنم. راستش من هم قبول دارم احمدی نژاد آدم خوبی ه. فقط…». -
خاطره ای از روز قدس:
دوستی میگفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان میداده . می گفت که بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانمهای با ظاهری مذهبیتر با دیدن این عکس خودشان خجالت میکشیدند. حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما میگیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! -
یک ماه پیش نشسته بودم در ماشین. راننده یک سی دی با چند آهنگ درباره سبزها و رای من را پس بده و اینها!
اولش چیزی نگفتم. پیش خودم امیدوار بودم سه مسافر دیگه حرفی بزنن. اما خبری نشد. نگران شدم! گفتم حتما همه شان طرفدار موسوی هستند!
بعضی آهنگ هایش پر دروغ بود. نتوانستم تحمل کنم. صلواتی بر حضرت مهدی (عج) فرستادم و دل به دریا زدم:
- جناب میشه نوارتان را عوض کنید؟ چرا این دروغ ها را پخش می کنید؟
راننده: چی؟ دروغ؟ شما انگار تو باغ نیستی؟ همه مردم به موسوی رای دادن! بعد چی شد؟ یک هو احمدی نژاد در اومد. همین جمع ۵ نفری مان خودش گواه است!
در همین حین یک خانم و آقا نیز به بحث وارد شدند. بر خلاف انتظار من گفتند:
- جناب راننده! ما دو نفر هم به احمدی نژاد رای دادیم! تقلبی هم نبوده. لطفا نوارتان را عوض کنید
راننده به شدت تعجب کرد. و من نیز!
فردی که جلو نشسته بود گفت: این بحث ها فایده نداره به فکر نون باشید!
راننده بعد که وضع را این طوری دید، ضبطش را خاموش کرد -
یکی از بچه ها می گفت چند وقت پیش تر رفته بود در گل فروشی نزدیک دانشگاه ،گل های به درد بخورش شاخه ای ۲۵۰۰بوده ، جمعا می شده ۱۰۰۰۰تومان$! … آمده بود بیرون !…
از مسجد که آمدیم بیرون گلها رو دست بچه ها دیدیم ، پرسیدچه خبره ؟ گفتند آقای کروبی گلریزون دارن ! اول عصبانی شد که مگه ما بچه ایم ، بعد آروم تر شد …برای بقیه مون هم توضیح داد و با بچه ها رفتیم پیش شهیدان…ولی قبل از ما هم افرادی همین فکر رو کرده بودند چند شاخه گل دیگه هم روی سنگ قبر ها بود…
منتها خیلی گلهای ظریفی بود .هنوز نذاشته پژمرده شده بود، یادمون باشه بعدا بگیم تو برنامه های آینده گلهای ماندگار تری تهیه بشه!!… -
سلام
خب ایام انتخابات به سر رسید . چند وقتی که می خواستم در خصوص انتخابات چیزی بنویسم که فرصت نمی شد . حالا فرصتی دست داد تا چند نکته کوتاه بنویسم .
حوزه ای که امسال ما رفته بودیم ( ما منظور بنده و همسر گرامی است ) تو یه منطقه نسبتا محروم بود و مردم هم انصافا از ساعت ۷ صبح صف کشیده بودند برای رای دادن . فکر می کنم جالبترین اتفاق همون اول صبح اتفاق افتاد . درب رو که باز کردیم ملت صلوات فرستادند و اومدن داخل . جلوتر از همه یه پیرزن و پیرمرد بودند که با سرعت و عصا زنان می یومدن داخل . پیرمرد رفت به سمت صندوق آقایون و پیرزن هم رفت به سمت صندوق خانومها . داشتم تو رفتارشون ریز می شدم ببنیم چه کار می کنند . متوجه شدم که یه جورایی مسابقه دارند که زودتر رای بدن و جالب این بود که هر دو بی سواد بودند و هیچ کس رو هم نیورده بودند . بعد کاشف به عمل اومد که هر دو نفر از معتمدین محل هستند و خب همه مسجد اونها را می شناختن . اما به جهت اینکه کسی نمی تونست برای اونها رای بنویسه بنده دائم می رفتم و می گفتم مادر یه نفر رو از بیرون بیارین براتون بنویسند و همینطور به اون پیرمرد هم همین رو می گفتم . اما اینها می ترسیدن هر کدوم از مسجد بره بیرون اون یکی اول رای رو بده و برای همین بیرون نمی رفتن . هیچ آدم آشنایی هم داخل نمی یومد و اینها هم انگار به غریبه ها اصلا اعتماد نداشتند . دیدم خسته شدن ، رفتم جلو و گفتم بفرمائید رو این صندلی ها بشینید تا خسته نشید . هر دو با فاصله و با اخم به هم نشستن . پیرمرد که آذری زبان و شیرین بود بنده رو کشید کنار و شروع کرد به لابی کردن که پدر جان از قیافت که معلومه می خوای به احمدی پور رای بدی بیا رای من رو هم بنویس. من هم که خنده ام گرفته بود ، خودم رو به زور نگه داشته بودم بهش گفتم پدر جان ما احمدی پور نداریم . احمدی نژاد داریم . بنده هم شرعا نمی تونم برای شما رای بنویسم . کلی تیکه بارمون کرد و بیخیال شد . این دفعه نوبت پیرزن بود . شروع کرد به تعریف از بسیجی ها و خسته نباشید و این که شما آمریکا رو داغون کردین و شما دیگه کی هستین .آمریکا عمرا بتونه بیاد ایران . ما تا جوننهای بسیجی داریم هیچ کاری نمی تونن بکنن . این دفعه بیشترخندم گرفت . این مادر پیرمون روشش خیلی زنانه و جالب بود . بنده هم رفتم جلو و گفتم مادر با همه اینها بنده نمی تونم برای شما رای بنویسم . شما یه لحظه برید بیرون مسجد و یه معتمد بیارین یا همینجا بنشینید و کسی که آشناست بدین براتون رای بنویسن . این دفعه هم همراه با کمی غرولند و ناراحتی گذشت .
شاید باور نکنید اونها تا حدود ۹.۳۰ تو حوزه بودن و حتی با وجود کلی آشنا قبول نمی کردن که بدن رای رو کسی بنویسه تا آخر با پا درمیونی مسجدی ها و اومدن نوه طرف رایها نوشته شد و سعی شد در یک لحظه به صندوق انداخته بشه تا حقی در اولیت رای دادن زودتر به احمدی پور ضایع نشه .
نکته جالب دیگه این بود که نماینده فرمانداری طرفدار موسوی بود و نمی دونم چرا فکر می کرد بنده حتما سخنگوی آقای احمدی نژادم ( لازمه عرض کنم بنده تنها بعد از پایان رای گیری مواضع خودم رو صریح اعلام کردم . هرچند قیافه ما زیادی احمدی می زد ) دائم از تورم و لمس اون توسط مردم می گفت . بنده هم فقط لبخند می زدم . تو همین حین اتفاق جالبی افتاد . یه مادر با دو عدد دختر وارد حوزه شدن . دخترها هنوز تو سن رای دادن نبودن . شاید حدودا ۱۶ ساله بودن و دست بندهای سبز تابلویی داشتند . رفتم جلو و مودبانه متذکر شدم که برای اینکه حقی از کاندیدای ضایع نشه ، حداقل تو شعبه دستبندها رو باز کنید . بازم این قیافه تابلو ما کار دستمون داد و یکی از خواهر ها گفت من که می دونم آخرش هم همین شماها احمدی نژاد رو رئیس جمهور می کنید . چیزی نگفتم . اما گویا این دو تا دختر بدشون نمی یومد کمی با ما کل کل کنند . موقع انداختم رای مادرشون تو صندوق نزدیک اومدن و به من گفتن خدائیش اگر تقلب نشه میر حسین رای میاره . لبخند زدم و گفتم ما مراقبیم انشا الله تقلب نمی شه . که یه دفعه در کمال پر روئی گفت چون شما مواظبین می ترسم تقلب بشه . جالب اینجا بود که مادرشون به احمدی نژاد رای داد .
وقتی رفتن به همون دوستمون که نماینده فرماندار بود عرض کردم می دونی گرونی مهم نیست . این مردم پای خیلی چیزها ایستادن باز هم هستند اما اینکه یه نسل رو بی اعتماد کنیم به انقلاب خیلی مسئولیت داره . بعد گفتم : کی به این نوجونها گفته اگر موسوی رای نیاره تقلب می شه ؟؟!!
از اون روز حالا دقیقا یک هفته می گذره و دارم اون چیزی که اون روز اون نوجوونها می گفت رو از زبون خیلی ها می شنوم . خیلی ها که خودش رو تنها نماینده قانون ، اخلاق ، ایمان ، تقوی ، ناموس پرستی و خیلی چیزهای دیگه می دونن . پس این پروسه ای بود با یه عقبه عمیق . پروسه ناجوانمردانه یا ما رای می یاریم یا تقلب شده …
-
داخل تاکسی پیکان، ساعت ۲۱:۵۰، پایینتر از پارک دانشجو
سه نفر روی صندلی عقب نشستهایم. یک پسر جوان بدون هیچ علامت سبزی در سمت چپ، مردی حدود سی ساله، قدکوتاه و خوشبرخورد در وسط و من در سمت راست. یک خانم حدودا سی و چند ساله با روسری سبز و موهایی دستافشان و راننده چهل ـ چهل و پنج ساله هم در جلو نشستهاند. مرد میان سال میپرسد: مناظره کروبی با احمدینژاده؟ جوان جواب میدهد: آره. هنوز شروع نشده. مرد میانسال جواب میدهد: آقا زودتر برو لطفا برسیم. (راننده غرولند میکند که مگه نمیبینی ترافیک رو؟) به مناظره موسویش که نرسیدیم، ببینیم کروبیش و چه میکنه!
خانم بدحجاب* میگوید: این رو هم لوله میکنه. جوان با تعجب میپرسد شما به کی رای میدید؟ زن که لهجه خاصی ندارد جواب میدهد ما اصفهانی هستیم و هم دور قبل و هم این دور به احمدی رای میدهیم. بعد شروع میکند موسوی را مسخره کردن. پسر که عصبی شده زیر لب میگوید: چیز بهتر از چیتوزه! زن برمیگردد طوری که همهمان میترسیم. فریاد میزند پسرهی بیشعور! یک بار دیگه توهین کنی میزنم لهت میکنم! راننده تاکسی برای آرام کردن فضا شروع میکند از احمدینژاد تعریف کردن. یکی دو برگه روزنامه (ایران و کیهان) در میآورد و نشان میدهد: این همه خدمت کرده. خانم بیزحمت اون داشبورد رو باز کن. آره اون برگه رو بده. دستت درد نکنه.
ببین آقا! بیا! دو هزار تا بیمارستان ساخته!
پسر بحث را میبرد سمت کروبی. زن بدحجاب فحشی میدهد و میگوید: خواهر من همسر شهیده. سر حضانت بچهش چنان بلایی سرش آوردن که نگو. از اصفهان اومدیم جماران بریم پیش امام همین کروبی … (فحش) زد تو گوش خواهرم چنان که از گوشش خون اومد. مرتیکهی … (فحش) زندانی کرد خواهر منو. چرا؟ چون میخواست شوهر کنه این کروبی … (فحش) داشت بچهشو ازش میگرفت. اصلا احمدی باید همهشون رو تو تلویزیون رسوا کنه. من زمان امام همین شکلی بودم، الانم همین شکلیام، از همه چادریها هم مسلمونترم. راننده میگوید: درستشم همینه.
-
خانه، شنبه قبل از انتخابات
مادر با چشمانی اشکبار دارد نوشته روی دیوار را پاک میکند: خدا ازتون نگذره. مرا میبیند اشکهایش را پاک میکند، «سلام مادر»ای میگوید و میرود داخل خانه. روی دیوار تازه رنگ شده راهپله با خودکار و دستخطی که عجله از آن میبارد نوشتهاند: مرگ بر احمقینژاد. پوستر «مردی میآید» را زیرنویس میکنم که: سلام بر مقداد زمانه؛ که پیشانی بلندش آماج سنگهای سگهای وحشی معاویهست. و میچسبانم روی در خانه. میروم در خانهی همسایه انگشت شستم را از بالا تا پایین میکشم روی در. برمیگردم خانه، مادر سرش را با سبزی پاک کردن گرم کرده است.
-
چهارشنبه قبل از انتخابات، جردن، ساعت دوازده شب
کمی پایینتر از تقاطع آرش، باندی گذاشتهاند و آهنگی پخش میکند «موسوی دشمن فقر و فساد و تبعیض» نه قافیه دارد نه وزن، اما شش و هشت خوبیست. مردم نیمه میرقصند. پارچه سبزی گرفتهاند و هر ماشینی که میرود سمت ونک از زیر آن میگذرد. مشکل بچه مزلفهای جردن نشین فقر است؟ فساد است؟ یا تبعیض؟ میخندیم و روان میشویم سمت ونک.
-
چهارشنبه قبل از انتخابات، میدان ونک، ساعت یک بامداد
میدان سراسر سبز است. پیامک زدهاند که صادقیه هفتصد نفر جمع شدهاند علیه رهبری شعار میدهند. بررسی میکنم بچهها تکذیب میکنند. «اگر به شعار باشد همینجا دارند مرگ بر دیکتاتور میگویند» این را پشت تلفن به یکی از دوستان که از دردشت زنگ زده میگویم. شعاردادنها هماهنگ است، لیدرها نشان دارند: بازوبندی سبز کمی بالاتر از آرنج. جماعت بسیار شادند. هر ده دقیقه یک نفر با پرچم ایران از وسط جماعت میگذرد، هو میشود و پرچم و عکسهایش را جماعت پاره میکنند. لبخند میزند و میرود تا نفر بعدی بیاید. ده تا جوان ریشو میبینم، سیگار در دست و عصبی. چفیه میچرخانند. میروم چیزی بگویم میترسم. پیامک میزنم به یکی از بچهها، قرار میشود کنترل کند. یکی از سیگاریها شروع میکند با یک زن تماما بیحجاب (به استثنای یک روسری سبز یک وجبی) که سگی در بغل دارد لاس زدن. کاش شب حمله به کوی هم از این دست زنها بودند تا سر تو را گرم کنند!
دیشباش همین موقع نشسته بودیم لای چمنهای ضلع شمالی میدان، سلمان میگفت از همین درختها امثال تو را دار میزنند. دیشب سلمان با من بود، اما امشب نه. خیلی ترسیدم، نه برای خودم.
حقانی از جلوی موسسه اطلاعات بسته است تا خود میدان، دخترها و پسرها روی لبه صندلیها نشستهاند و چیزی در هوا میچرخانند: پارچه سبز. راننده یکی دو ماشین یا مستاند یا اکس زدهاند، از هر دو ماشین دخترانی پیاده میشوند، روسریهای سبزشان را در میآورند و شروع میکنند رقصیدن. ناگهان متوجه شدم قلبم دارد قفل میشود. میروم جهان کودک، گم میشوم بین باغچهای که در ضلع جنوب شرقی تقاطع است. کمی نفس تازه میکنم تا نیافتم. دو تا پراید هاچ بک میآیند بعد از تقاطع، میزنند کنار، ده جوان پیاده میشوند، در صندوق عقب را باز میکنند، باندهای بزرگ نمایان میشود: شروع میکنند رقصیدن. یک موتوری رد میشود و رو به من فحشی به احمدینژاد و مادر من میدهد. خدا را شکر میکنم که به آقا فحش نداد.
-
دوشنبه قبل از انتخابات، میدان ولیعصر
مرد حدودا سیساله، دست خانمش را گرفته. از من میپرسد به نظرت کی رای میاره؟ میگویم مهم نیست، مهم این است که هر کسی هست با رای بالا رای بیاورد. تعجب میکند. اشاره میکنم به خیابان و جماعتی را که مثل استادیوم شعار میدهند نشانش میدهم و میگویم: بعد از انتخابات داستان داریم! اگه با قاطعیت رای نیاره کسی، شورش میشه. با تعجب میگوید: دقت نکرده بودم. حق با شماست. حدس میزنم که میخواست از من بشنود که به احمدی رای میدهم تا دلش گرم شود در این وانفسای سبز. عذاب وجدان میگیرم نکند به خاطر حرف من و حفظ نظم عمومی به موسوی رای بدهد!
-
مناظره احمدی و هاشمی (در ظاهر احمدی و موسوی)، ساعت ۲۲:۱۰، روبروی صداوسیما
پیامک میکنم به همه: «احمق از آقا جلو زد! قبل از انتخابات بدتر از هجده تیر خواهیم داشت.» یکی از بچههای جنبش جواب میدهد: خفه شو! یکی از بچهها میگوید: احمق تویی! بقیه جوابها را بعدا حضوری دریافت میکنم. آخرین جواب را چندی پیش علی ش. به من داد: چهار ماه بعد از انتخابات.
-
آخرین انتخاباتی که شرکت کردم و رای دادم به آقای هاشمی رفسنجانی بود *بعد از آن شرکتم در انتخابات فقط برای مهر زدن شناسنامه ام بود * راستش نظام مردمی جمهوری اسلامی ایران را قبول دارم * اولین دوره ۴ ساله آقای خاتمی آخرین دوره ۴ ساله آقای خاتمی اولین دوره ۴ ساله آقای احمدی نژاد * فقط شناسنامه ام را مهر می زدم و برگ تعرفه رای را می دزدیدم و به خانه می آوردم (اگر برای گفته ام مدرک بخواهید اصل برگه ها را تقدیم خواهم کرد) اما وقتی در بلوار چمران شیراز رقص دخترها و پسر ها را برای آقای موسوی و کروبی دیدم بعد هم تعلق خاطر و تمایل آقای رضایی به آقایان خاتمی موسوی کروبی را احساس کردم صد در صد شدم آقای حمدی نژادی * در مورد سلامت انتخابات شکی نداشتم چون شخصاً تجربه کاندید شدن برای شورا شهر و عضو صندوق و بازرس حوزه اخذ رای بودن را داشته ام و تبلیغات آنان را باور نکردم چون خوب می دانم که در انتخابات ریاست جمهوری خصوصاً انتخابات دهم حدود ۲۰ نفر که اکثراً از معتمدین محلی هستند و چون با عقاید و مشاغل مختلف اطراف صندوق هستند و قبل از آغاز رایی گیری صندوق را خالی تحویل گرفته و پلمپ می نمایند در حین رایی گیری آن موقع که بنده بازرس بودم تخلفی که مشاهده نمودم تبلیغ یک عضو صندوق برای یکی از کاندیدها بود که با تذکر شفاهی تمام شد البته چون موقع انداختن رای به صندوق مردم کنترل نمی شوند آن هم بی نتیجه برای کاندیدها است در پایان رایی گیری هم پلمپ صندوق را باز بعد صندوق را باز می نمایند بعد از شمارش آرا و ثبت تعداد آرا در فرمهای مربوطه و امضای آن توسط اعضا یکی از فرمها را در صندوق گذاشته و صندوق را بسته و بعد پلپ می نمایند و برای بخشداری همراه صندوق فرمها بصورت رایانه ای و فیزیکی ارسال می شود بعد از بخشداری هم باز صندوقها با آمار رایانه ای و فیزیکی بدون دخل و تصرف برای فرمانداری ارسال می شود در فرمانداری هم باز هم بصورت رایانه ای و هم فیزیکی صندوق بدون دخل و تصرف به استانداری ارسال می شود در استانداری صندوق ها را نگه می دارند و آمار آن بصورت رایانه ای و فیزیکی بدون دخل تصرف برای وزارت کشور ارسال می شود که در آنجا هم رایانه ها لحظه به لحظه آمار کلی کاندیدها را نشان می دهد و مسئولین هم اعلام می نمایند اصلا” هرکجا دستی کج شود مشخص می شود * حیف که وقت ندارم که مرقومه را مرتب تر برایتان بنویسم * حیف که رسانه های زنجیره ای مانند صدای آمریکا wittr , فیس بوک , جرس , موج سبز , رونت , نوروز و … وابسته به شبکه عنکبوتی دارند با دروغهایشان جوانان پاک امت اسلامی را گمراه می کنند *
-
این مطلب را به نوشته قبلی ام اضافه نمایم (تا ده روزی بعد از انتخابات بدو اینکه کسی از بنده بخواهد شبها تا پاسی از شب در خیابانها بودم برای روز قدس و سیزده آبان و برای ۱۶ آذر و هر مناسبتی که در آینده داشته باشیم بازبان و … می آیم و از نظام مردمی جمهوری اسلامی دفاع خواهم نمود حتی اگر دوباره در انتخابات آتی کسی را مانند دو دوره آقای خاتمی و دوره اول آقای احمد نژاد حائز شرایط لازم ندانم)
-
«بسم الله الرحمن الرحیم»
روز قدس بود.
جمعی از مردم اغفال شده در جریان انتخابات هم در مراسم روز قدس شرکت کرده بودند. منتها نه برای حمایت از قدس شریف و نه برای پیروی از آرمانهای حضرت روح الله -که فقط به زبان خود را پیروان خط او میخواندند و عملشان در این روز با شعار نه غزه، نه لبنان و روز ۱۳ آبان با شعار مرگ بر روسیه بر حقجویان مشهود بود- بلکه برای بزرگداشت آمریکا و اسرائیل و چراغ سبز دادن به آنها -کما این که اوباما خود را با آنها میدانست.
ظاهرا بی بی سی فارسی و صدای آمریکا به آنها یاد داده بودند که چگونه دعوا راه بیندازند و البته چگونه آن را رسانه ای کنند (خیلی ساده تنها با یک دستگاه تلفن همراه!). دختری که بر خلاف اکثریت سبز اموی با ظاهر مذهبی ظاهر شده بود، وقتی چفیه به گردن من دید و ظاهر حزب اللهی مرا دید با خودش حساب کرد که اگه عکس رهبرشو که عشقشه ازش بگیرم و جلوش پاره کنم حتما عصبانی میشه و میتونه یه سوژه بده دست رسانه های صهیونیستی…
خلاصه اومد طرف من و ازم خواست که عکسو بهش بدم…
من هم که دستشو خونده بودم نامردی نکردم و عکس قدسو بهش دادم…
یه نگاه بهش انداخت و وقتی دید نقشه اش نقش بر آب شده اخمی کرد و عکس و مچاله کرد و پرتاب کرد روی زمین…
البته موارد دیگری هم در این روز دیدم که حال و حوصله تعریف کردن همشو ندارم…
مثلا ظاهرا خودشون یه اشک آور زده بودن و بعدش شعار میدادن بی شرفا روزه ایم و بعد دیدم که بعضیاشون داشتن آدامس میجویدند!!! آدم یاد نماز جمعه های مختلط و جدا جدای از همشون میفته!!!
امیدوارم توی هر لحظه از تاریخ که این خاطره رو میخونید یاد این نکته باشید که: خداوند همیشه جوامع را آزمایش میکند. گاهی آزمایش هایی میکند که فقط عده کمی از توش سربلند بیرون میان… کسایی که با سرنوشت گذشتگانشون آشنا باشن و از عاقبت اونا عبرت گرفته باشن و کسایی که اهل بصیرت باشن که با پیروی از حق بدست میاد.
«یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و یکفر عنکم سییاتکم و یغفر لکم و الله ذو الفضل العظیم» سوره ۸: الأنفال- آیه ۲۹ -
سلام
دور قبلی انتخابات در مرحله اول به آقای هاشمی رای دادم وبقیه رو حائز شرایط نمی دانستم. البته آدم های خوب بودند.روزگاری خیلی دوست داشتم که ایام انتخابات ریاست جمهوری در تهران باشم. اتفاقا خدمت سربازی من با انتخابات نهم ریاست جمهوری هم زمان شد.
دور اول در تهران وشهرهای بزرگ اسم آقای هاشمی خیلی مطرح بود. ولی در خوابگاه شب هایی که کاندیداها صحبت می کردند ؛ هر وقت احمد نژاد بود شلوغ تر می شد. واقعا من دلیل خاصی هم نمی دیدم. حالا شاید بعضی ها فقط برای تمسخر واین که یک شهردار هم کاندیدا شده است. ولی شلوغ می شد.من بیشتر به حرف های احمدی نژاد گوش دادم دیدم با فطرت درونی من خیلی سازگار است.
اما گزینه ام هاشمی بود. دور اول تمام شد. دور دوم در تهران یک هجمه وسیعی علیه احمدی نژاد شروع شد. من مرخصی گرفتم و ه شهرمان برگشتم. گویا از یک کشور به ک کشور دیگه رفته بودم.در شهرهای کوچک فقط صحبت از احمدی نژاد بود.طرفداران هاشمی مشخص تر شدند .دیدم همان طرفداران خاتمی هستند.مثلا نماینده شهر ما ( کاشمر) که از مخالفین سر سخت هاشمی در دوره های قبل بود یک باره علیه احمدی نژاد و از تغییر هاشمی صحبت به میان آورد.
شک نکردم فتنه هایی در حال طراحی است. از هاشمی بریدم. تقربا نظر ۱۰۰ نفر را تلفنی جویا شدم ؛ شنیدم با حرارت می گویند فقط با احمدی نژادیم.
تبلیغات رنگین علیه احمدی نژاد در هیج جای کشور جواب نداد. این یکی از خاطرات من است که تجربه هایی برای آینده باشد -
به نام خدا
من داودشریفی زیارانی در روز انتخابات سر صندوق زیاران حضور داشتم.
نماینده آقای موسوی و حاج آقا کروبی نیز حضور داشتند.
درطول روز هنگام رای گیری حافظ منافع آقای موسوی که در سر صندوق حضور داشتند به هر کدام از طرفداران آقای موسوی و یا به اصطلاح حامیان جنبش سبز می گفتند که پسر خاله رای با ماست، اما نمیدانستند که جوجه را باید آخر پاییز شمرد.
پسرخاله های خوش باور نیز با شنیدن این حرفها بساط شیرینی و خوشحالی را آماده کردند.
آمااااااااااااااااا
اما هنگام شمارش آرا شد که رای ها را جدا کردیم و تقریبا رای های آقای دکتراحمدی نژاد دو برابر رای های آقای مهندس موسوی شد.
دیدنی بود صحنه ای که ما دیدیم رنگ از رخسار بعضی ها پرید و گفتند در زیاران این گونه است در همین موقع بود که خبر از کردستان و مشهد و آبیک و قزوین رسید که دکتر احمدی نژاد اکثریت را دارد.
و باید دوستانمان بساط شادی را به حامیان دولت اسلامی تقدیم میکردند که…..
دیگه از عکس العمل نماینده حاج آقا کروبی نمی گم یا شاید دوباره بگم. -
قبل انتخابات توی کتاب خونه ی مدرسه ی ما دعوا میشد بین دو جناح اما حالا همون طرفدارهای میرحسین با چه تنفری بهش فحش میدن!!!!!!!!
-
سلام خدمت خوانندگان مطلب!گفتم از حوادثی که من در روز عاشورا دیدم بنویسم همان حوادثی که واقعا تلخ بود.همان حوادثی که دشمن را خوشحال کرد ودوستانمان را ناراحت کرد.روز عاشورا بود وبه حرمت آقا سید الشهدا همراه با خواهرزاده گرام زدیم بیرون از خونه(کلاس دوم ابتداییه) که مشغول به عزاداری برای حضرت امام حسین(عج)بشویم.ساعت حدود ۴۵/۱۰صبح است.درست سر خیابونی که خونمون آنجا هست عده ای یا بهتر بگویم راس هایی(واحد گوسفند)مشغول شعار دادن(صدای بلند)بودند.شعارهایی که می دادند هیچ بوی اسلامی نمی داد.تنها بویی که از شعارها بلند بود بوی ضد اسلامی بود.خب سر خیابون جمعیت متمرکز ودایره ای(به شکل دایره ایستاده بودند!)شکل گرفته بود.تخمین جمعیت حدود۱۰۰نفر بود(با ارفاق) وافرادی هم گوشه کنار ایستاده وتماشا می کردند.ما هم که رسیده بودیم سر خیابون اول کمی ایستادیم وانگشت به دهان گزیدیم که اینها از مریخ آمده اند که نمی دانند روز عاشورا باید اندوهگین بود؟!وباید مسلمانیمان را تقویت کرد؟!از شعارها نمیگم ولی همین بس که علیه جان ملت ایران بود!خیلی وقیحانه شعار می دادند وتوهین می کردند!چون جمعیت ایستاده بدون تحرک بود ومتمرکز هم بود لباس شخصی هایی که آن اطراف بودند با آن که شعارهای ضداسلامی انها را می شنیدند کاری به آنها نداشتند وتنها افراد آن محل را به رفتن ونایستادن ترغیب می کردند.و من هم که یک بسیجی نیستم اما ظاهرم شبیه بسیجی هاست!ودست خواهرزاده گرام را هم همراه داشتم به رفتن وترک محل شویق می کردند.راستش اول که اومدیم بیرون به قصد دانشگاه تهران زدیم بیرون چون دانشگاه صبح برنامه داشت حاج سعید قرار بود بیاد ودیگران وخلاصه من دانشگاه را به جاهای دیگر ترجیح دادم وخانه ما هم که نزدیک دانشگاه بود!اما بعد از اطلاع از برنامه داشتن سبزکها(یا همون جمیع ضد انقلابها)در روز عاشورا گفتم قبل از رفتن به دانشگاه کمی آن اطراف پرسه بزنم تا موقعیت دستم بیاید!خلاصه دست صادقو گرفتم رفتم چهارراه پایینی!اونجا هم یه عده شروع کرده بودند به شعاردادن(حدودا ۵۰نفر)ما هم رفتیم قاطیشون!!اینجا یکم شعارهاشون متعادلتر بود اما بوش می آومد که قراره بعد ازاین تازه گرم کنند مجلسو!!!می گفتن مرگ بر دیکتاتور! منم که حسابی گیج متحیر رفتار اینها در روز عاشورا بودم یکباره داد زدم مرگ بر دیکتاتور مخملی!!صادق همونی که دوم ابتداییه!اون همراهم بود وازلحاظ خطربرخورد سبزکها با بنده خطری احساس نمی کردم!!دوتاشون اومدن طرفم یکی هم ازاونور خیابون یه چرندیاتی خطاب به من برا خودش می گفت که نه شنیدم ونه محل دادم! یکی از اون سبزکها که سنش هم سن بابای من بود ژست پدرانه گرفت که تو چرا همچین شعاری دادی؟!!من جای پدرت هستم!!!بی خودی شعار نده و محل نده به این شعارها و خلاصه بی تفاوت باش!!ما هم رفتیم تو فاز بحث کردن! گفتم نه این خبرا نیست!یه حرفی زدن منم جوابشونو دادم وخوب کاری کردم!این بابا نتونست مارو قانع کنه /چندتا موتور پلیس هم هرازچند دقیقه ای می اومدن یه عرض اندامی به سبزکها نشون می دادند!(کاریشون نداشتند)ومی رفتن دور میزدند
من هم گفتم تا دیر نشده برم بالا سمت دانشگاه که به عزاداری برسم.رفتم سمت چهارراه یعنی همون جای تجمع صدنفره ای که شعارهای ضد اسلامی وتندی می داد که راه دانشگاه هم از همین راه بود!موتوری های لباس شخصی هم حالا بیشتر به جنب وجوش اومده بودندو ویراژ میدادند و سعی داشتند جمعیت نسبتا اندک تماشاچی یا سبزکهای غیر متمرکز را متفرق کنند.دفعه اولی که از خیابون داشتم می رفتم پایین موتوریه منو دیده بود ویه تذکر بهم داده بود که برو وای نستا وحالا دوباره که من از خیابون داشتم می رفتم بالا همون موتوری لباس شخصیه منو دید.دست صادق هم تو دستم بود.تا منو دید با عصبانیت گفت که چرا دوباره اینجا اومدی وسریع برو وای نستا من هم تو اون لحظات می خواستم به این آقای جوان لباس شخصی بگم که من هم تیپ شما هستم! و بی خیال ما شو !ما خودمون راهمونو می گیریم میریم!اما خلاصه ایشون کمی استرس داشتند و با شلنگی هم که در دست داشتند خواستند منو مرعوب کنند تا سریعتر محلو ترک کنم اما به خاطر گل روی صادق خان بی خیال خشونت بیشتر شدند!وماهم راهمونو به سمت بالا یعنی دانشگاه گرفتیم و پیاده حرکت کردیم؛تذکر:قبل از این برخورد لباس شخصیه دوبار دیگه هم همدیگرو با روی خوشتر ملاقات کرده بودیم واین دفعه سوم بود که دیگه طرف شاکی شده بود!
بله رفتیم سمت دانشگاه که دیدیم دوتا از همین سبزکهای متوهم لجنی دارند با پدر بنده که تازه ازخونه زده بود بیرون بحث می کنند یعنی پدرم نصیحتشون می کردند. ما هم رفتیم قاطی بحث اما تنها چیزی که از سبزکها ندیدم منطق و درست بحث کردن بود.طرف برا خودش چرند می بافت که صداسیما قابل اطمینان نیست!ودروغهای صداسیما!!منو فریب نمیده!!ومنم گفتم صداسیما دروغ نمی گوید و اساسا شما که ادعا می کنی دروغگو باید دلیل منطقی بیاری و کلا هی می رفت تو فاز بی منطقی وهوچی گری ومن هم می گفتم منطقی بحث کن!مگه می فهمید؟!! بعد از چند دقیقه که در راه دانشگاه همراه با پدرم بااون بحث کردم فهمید باید بی خیال ادامه بحث منطقیش!!بشه و راشو کشید رفت!(قیافشم همچین تابلو مزدور می زد!)ما همراه صادق وپدرم رفتیم داخل دانشگاه شدیم.ساعت حدودا نزدیک اذان ظهر شده بود.وضو که گرفتیم که بریم بنشینیم یهو حاج سعید گفت که باید حرکت کنیم به سمت بیرون چراکه باز دوباره شلوغ کرده اند و به حضور دانشجویان ومردم نیازه!ما هم که از خدا خواسته همراه با جمعیت رفتیم.البته دیگه پدرم اینجا نیومد.با صادق شعار می دادیم و رفتیم تو خیابون انقلاب هنوز سبزکی دیده نمی شد اما همچین که رسیدیم سر چهارراه ولیعصر خبر اومد که سبزکها دارند میدون ولیعصرو لجنی می کنند وما هم که پای دویدن داشتیم جلوتر از جمعیت می دویدیم به سمت میدون!صادق هم حسابی نفسش گرفته بود.منم مجبور می شدم مدام بایستم.جمعیت ما حدودا۱۰۰۰نفر می شد.جمعیت قدم زنان وگاها به صورت دو به سمت میدون ولیعصر می رفتند.والبته شعار هم می دادند در حمایت از جان ملت ایران رهبری عزیز وانقلاب اسلامی ایران.دود وآتیش وسط میدونو می دیدم من که جلوی جمعیت بودم نزدیک میدون که شدم دیدم سبزکها دارند یه مرد مسن حدود ۶۰ساله را می زنند.۵ به یک!!منم که حسابی رگم باد کرده بود سعی کردم به داد پیرمرد برسم واراذل لجنیو از دورش دور کنم.جمعیت هنوز مونده بود تا به میدون برسه،حدود ۵۰متر عقب تر بود.خلاصه با کمک دیگران سبزکهایی که داشتن پیرمردو می زدند فراری دادیم؛اما همین که جمعیت میدون که تا اون موقع داشت شمع جشن دشمن شادکنیو تو میدون ولیعصر فوت می کرد وحسابی هم تخت گاز می رفت!فهمید که یه عده از مردم اومدن تا حسابشونو با این سبزکها روشن کنند شروع به پرتاب سنگ کردند!سنگی بود که به طرف من که ظاهرا خیلی جلوتر از جمعیت افتاده بودم می اومد!یکیو سه ثانیه قبل از اصابت به مغز مبارک جاخالی دادم!یهو تو اون گیرودار یاد صادق افتادم که نیست! پیداش نبود!دلم همینجوری که داشت شور می زد اطرافو نگاه می کردم تا پیداش کنم که الحمدلله بعد از چند ثانیه پیداش شد البته با چشمان گریون…منم ازش معذرتخواهی کردم ودلداریش دادم اما اون می گفت برگردیم ولی من تازه می خواستم با همراهی بچه های دانشجو به حساب سبزکهای لجنی حرمت شکن برسم،قرار گذاشتم باهاش که تا وقتی که برنگشتم کنار مغازه جنب میدون ولیعصر بمونه تا برگردم!خلاصه قبول کردو منم خداحافظی کردم رفتم.جمعیت عزادار امام حسین(ع) الان به میدون رسیده بود و داشتن سبزکهای لجنی رو فراری می دادند خلاصه تا جمعیت حدودا ۱۰۰۰نفره ما اومد داخل میدون همه سبزکها گم شدن!جمعیت اغتشاشگر الان میدون هفت تیر وخیابون کریم خان بود.اونجارو هم حسابی داغون کرده بود.همینطور که از لابلای ماشینها می رفتم سمت میدون هفت تیر چشمم به حفاظهای ما بین دولاین خیابون که به شکل چوب هستند افتاد.بسیاری از انهارو کنده بودند وولو شده بود.مثل اینکه ما خیلی دیر رسیده بودیم!هر جور غلطی که می خواستند انجام داده بودند.همه جارو به لجن کشونده بودند.همینجور که داشتم به خیال خودم جلوی جمعیت تو خیابون کریم خان می رفتم به سمت هفت تیر یهو عقبو نگاه کردم دیدم جمعیت نیست شده!نگو اونها از میدون ولیعصر رفته بودند سمت دیگری ومنم نفهمیدم وتو حال وهوای خودم بودم واینجور شد که ما با چند نفر دیگه از دوستان تنها موندیم اما به راه خود ادامه دادیم….
ادامه دارد… -
من گرگانیم.جایی که سیب زمینی یکی از محصولات فصلی منطقه ما محسوب میشود. همه کشاورزان اینجا میدانند این محصول هر چند سال یکبار با قیمت سر سام آور برداشت میشود و در آن سال هر کس که سیب زمینی کاشته نونش به اصطلاح توی روغنه.اون احمق توی مناظره اش برای ناکارآمد نشان دادن دولت نهم با ربط سیب زمینی به چغندر مدعی شد که دولت از پس موضوع به این سادگی نمیتونه برآد.نمیدانم چرا ما مردم را اینقدر ساده فرض میکنند. مطلب دوم من اهمیت بیشتری داره!حتما توجه کنید!انتخابات سازمان نظام مهندسی کشور دو هفته بعداز ریاست جمهوری صورت گرفت بنده شواهد زیادی مبنی بر تقلب در این انتخابات داشتم.تقریبا تمام کسانی که در استان ما در سازمان نظام مهندسی رای آوردند از بچه های مشارکتی بوده اند تا جایی که مطلع هستم این اتفاق در سطح کشور افتاده (با توجه به تهیه نرم افزاری ویژه این انتخابات)لازم است به اطلاع برسانم در طی این سالها همه پروژهای بزرگ استان ما در دستان این طیف قرار دارد و منابع عظیمی مالی حاصل از سود جویی به روش های مختلف (مثل تراکم های مضاعف-تغییر کاربری هاو….)نصیب شان شده.من فکر میکنم بخشی از ادا واصول آقایان بعد از انتخابات برای اخفای موضوع نظام مهندسی بوده است (تا منابع مالی شان در این بخش از دستشان خارج نشود)متاسفانه پیگیری من از طریق بچه های اطلاعات در مورد نحوه انتخابات بدون نظارت صحیح نتیجه ای در بر نداشت و با جبهه گیری مشارکتی های سازمان استان به صدور حکم علیه بنده در شورای انتظامی گردید. ظاهرا نامه های بنده به دفتر رسیدگی به شکایات مردمی ریاست جمهوری هم نتیجه نمیدهد
-
بعداز مناظره محمودجان با جناب میر خشمگین مشعوف از شنیدن حرفهای قلمبه شده در دلم از رسانه ملی دوتا از رفقا رو انداختم عقب موتورم و سه ترکه راه افتادیم تو خیابون.
غوغایی بود!
همینطور که تو خیابون به قول آقایون سرسبز مشغول لمپن بازی بودیم و برا محمود جون شعار میدادیم یه آقای جنتلمن سبز موتور سوار اومد کنارم و چندتا فحش به سران دوست و برادر سبز داد و بهم گفت: خداییش شما هم مثل من پول گرفتید دارید تبلیغ میکنید؟
اونجا یادم به این شعر حضرت مولانا افتاد:
کار پاکان را قیاس از خود نگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر -
با سلام
در روز رای گیری فرزند ۵ ساله ام بدلیل اینکه در خانه امان بحث های انتخاباتی و … را مشاهده نموده بود وقتی خواستم بروم برای رای گیری گفت من هم می ایم
مادرش لباسش را تنش نمود و گفتم برویم که در کمال تعجب به من گفت پس شناسنامه ام چی؟
من که تعجب نموده بودم گفتم شناسنامه برای چه؟
ایشان (فرزند ۵ ساله ام) گفت شناسنامه برای رای دادن
به ایشان گفتم شما که نمی توانید رای بدهید که شروع کرد به گریه نمودن و با لحنی طلبکارانه گفت پس چرا شما میتوانید رای بدهید ولی من نمیتوانم …
دردسرتان ندهم با هر زوری بود شناسنامه اش را گرفت و گفت اصلا من با شما نمی آیم رای بدهم و جدی جدی پایش را توی یک کفش کرد که باید خودم تنها بروم بهرحال با خ.اهرش ایشان را روانه شعبه راگیری در خیابان جمهوری خیابان سی تیر مدرسه ابتدائی …. فرستادم .
در محل رای گیری هم با اعضای محترم شعبه که او را تحویل گرفته بودند مواجه میشود و برای اینکه ناراحت از شعبه خارج نشود رای خواهرش را در صندوق رای می اندازد
نکته ای که قابل توجه است اینکه در همان شعبه از ایشان میپرسند به چه کسی میخواهی رای بدهی میگوید به احمدی نژاد .
البته این موضوع حواشی جالب دیگری داشت که از آن صرف نظر نمودم.
این موضوع برای خودم از این جهت جالب بود که یک کودک ۵ ساله میخواهد برای خودش حق رای دادن داشته باشد و نشان از بلوغ فکری بسار عالی در این جامعه مقدس اسلامی را میرساند.
خدایا ما و فرزندانمان و همه مسلمانان جهان را در راه پاسداری از آرمانهای اسلامی و ولایت و رهبری موفق و از سربازان واقعی حضرت حجت ابن الحسن العسگری قرار دهدانشاء الله. -
روز ۴شنبه قبل از انتخابات بود. گفته بودن آقای احمدی نژاد قراره بیان شیراز ورزشگاه حافظیه ظهر خواهرمو که طرفدار آقای موسوی بودو فرستادم تا از ۱ ستاد آقای احمئی نژاد که نزدیک محل کارش بود بپرسه که برنامشون چیه اما اونا گفتن بخاطر برنامه تلوزیونی برنامه اومدنش به شیراز کنسل شده. حسابی حالم گرفته شد اما گفتم هرچی باشه میرم ببینم چه خبره. دیگه با ۱کی از پسرهای اقوام رفتیم. منم از قبل از خونه ا پرچم ایرانو جوری درست کرده بودم که بتونم بصورت نقاب بزنم رو صورتم. وقتی داشتیم می رفتیم از ۱ فاصله زیاد تا محل حافظیه راه و بسته بودن پیاده رفتیم. وقتی رسیدیم اونجا اصلا نمیتونستم باور کنم. جمعیتی که اونجا بود غیر قابل باور بود. هنوزم که هنوزه به همه می گم، می گم تا نبینین باورتون نمی شد. توی خوده ورزشگاه حافظیه که پر بودو بیرونشم تا شعاع زیادی مردم جمع شده بودن و دسته های زیاد ۲۰۰-۳۰۰ نفری مردم حرکت می کردن به سمت میدان گاز و حرکت مداوم این دسته ها هم تموم شدنی نبود.۱ دسته که می رفت پشت سرش گروه بعدی و بعد و بعد. علت تعجبم این یود که تو شیراز هم مثل همه جا طرفدارای آقای موسوی خیلی سروصدا می کردن و من اصلا فکر نمی کردم که آقای احمدی نژاد انقدر طرفدار داشته باشه از اینجا بود که دیگه مطمئن شدم حتما رای با آقای احمدی نژاد هست. از همه تیپی هم بودن همه جوری. یادش بخیر اون روز ۱کی از بهترین روزای عمرم بود. هنوزم فیلمای اون روزو دارم
