نقدی به نگاه های ساده انگارانه به مسائل اطلاعاتی
جاسوس CIA بعد از ملاقاتش با بنی صدر می گوید که بنی صدر خیلی اهل پز دادن است و مرتبا ساعت طلایش را در جلسه به رخ ما می کشید. فلانی (امیر انتظام) خیلی دوست دارد که در آمریکا اقامت بگیرد… واقعا آمریکایی که در 8 ماه اول انقلاب اینچنین برنامه ریزی دقیق بر روی نیروهای انقلاب کرده است ممکن است در این 30 سال به کناری نشسته باشد؟
برخی در رخداد پدیده های اجتماعی صرفاً به تحلیل های جامعه شناسانه قائلند و اینکه هیچ چیز خودبخود رخ نمی دهد و هر پدیده اجتماعی را می توان در بستر تئوری های جامعه شناسانه تحلیل کرد. به طور مثال اگر بعد از انتخابات اتفاقاتی می افتد همه آنها نتیجه قهری و طبیعی عملکرد حکومت (اعم از احمدی نژاد، صداوسیما و …) است.
من منکر بسیاری تقصیرات نیستم اما حرفهای نو ای هم دارم.
چندی پیش سخنرانی ای در تلویزیون از رحیم پور ازغدی دیدم که بسیار موثر بود. در این سخنرانی وی برخی از بخش های اسناد منتشر شده از سفارت آمریکا را می خواند که در آنها از برنامه ریزی آمریکا و نحوه نفوذش بر روی افراد موثر انقلاب سخن به میان رفته بود. مثلا آنها حتی از قبل از ریاست جمهوری بنی صدر بر روی وی برنامه ریزی کرده بودند. آنها سوابق همه افراد و حتی نقطه ضعفهای شخصی شان را در آورده بودند و بر رویش برنامه ریزی کرده بودند. مثلا جاسوس CIA بعد از ملاقاتش با بنی صدر می گوید که بنی صدر خیلی اهل پز دادن است و مرتبا ساعت طلایش را در جلسه به رخ ما می کشید. فلانی (امیر انتظام) خیلی دوست دارد که در آمریکا اقامت بگیرد. حتی وقتی یک جاسوس به ایران می فرستند به وسائل داخل جیبش نیز دقت می کنند که مبادا زمانی که به طور احتمالی لو رفت، اشیاء داخل جیبش مشکوک به نظر برسد. حتی ساعت رفت و آمد جاسوس و نوع لباسش را نیز تعیین کرده بودند. تقریبا بر روی همه افراد انقلاب برنامه ریزی شده و برای همه یک فایل باز شده بود. در این اسناد گفته شده بود که باید به افراد همفکر خود جایزه صلح نوبل بدهیم!!! (دقت کنید سال ۵۸) و یا به کارگردانان همفکر خود جوایز جشنواره های بین المللی فیلم همانند کن و اسکار بدهیم!
حال چه ساده لوحانه خواهد بود که در حوادث انتخابات اخیر ایران باور کنیم که آمریکا و انگلیس و موساد نقشی نداشته اند و مثلا به راه افتادن بی بی سی فارسی درست قبل انتخابات ریاست جمهوری دهم، کاملا طبیعی است. و یا مثلا چه ساده انگارانه خواهد بود اگر فکر کنیم که اپوزوسیون ایران که سالها از عدم وحدت رنج می برد و هیچ طیفی از آنها دیگری را قبول نداشت، یکدفعه قبل انتخابات یک رنگ مشترک و یک رهبر مشترک و یک سری شعار مشترک را پذیرا می شوند.
چه ساده انگارانه است که بخشنامه سفارت انگلیس برای خروج نیروهایش از ایران به دلیل احتمال آشوب، صرفا یک پیش بینی منفعلانه بدانیم.
واقعا آمریکایی که در ۸ ماه اول انقلاب اینچنین برنامه ریزی دقیق بر روی نیروهای انقلاب کرده است ممکن است در این ۳۰ سال به کناری نشسته باشد؟!! آیا واقعا تغییر ماهیت دانشجویان پیرو خط امام و سفرهای تحصیلی برخی از آنها به انگلیس، می تواند اتفاقی باشد. چرا انگلیس به این افراد پذیرش می دهد (زود قضاوت نکنید من نگفتم اینها جاسوسند).
واقعا می توان رفتن علی افشاری دانشجوی عضو انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر (که مرکز طیف علامه بود) به آمریکا و سخنرانی وی را در کنگره آمریکا را اتفاقی دانست.
و آیا بعد از همه این تفاسیر عجیب نخواهد بود که این سرویسهای اطلاعاتی سالها بر روی امثال کروبی و میرحسین کار کرده باشند. حتی نباید در آینده منتظر تاثیر پذیرفتن افراد دیگری نیز باشیم.
البته در گذشته تفکر افراطی ای نیز از طرف مقابل در جامعه شکل گرفته بود است که همه تقصیر ها را گردن آمریکا می اندازد و در هر پدیده ای پای ایادی استکبار را به میان می کشد. هیچ ناکارامدی را از برخی چهره ها و از نظام قبول نمی کند. شاید یکی از دلایل رخداد این مساله این باشد که بعد از انقلاب ایران و چاپ اسناد خیانت کشورهایی من جمله انگلیس به کشور ما، نسل اول و دوم انقلاب تازه با حقایقی روبرو شدند که در گذشته از آن غافل بودند. درهای جدیدی برویشان باز شد. آنها رخداد خیلی پدیده هایی من جمله کودتای ۲۸ مرداد را که اموری طبیعی و ناشی از خیانت های داخلی و یا دیکتاتوری شاه می پنداشتند، پیچیده تر از نگاه اول یافتند. آنها واقعا از نقش خارجیها غافل بودند. گمان نمی کردند روزنامه نگاران و قلم بدستان مزدوری در بین خودشان باشند.
واقعا فلان روزنامه پول می گرفته؟!!! فلان روزنامه نگار جاسوس بوده ؟!!! اما برخی از افراد نسل قبلی ما دچار افراط شدند و همه چیز را اینگونه دیدند.
تصور آنها نسبت به مطالب روزنامه ها همان تصور خامی است که خیلی از ما نسبت به مطبوعات کنونی مان داریم (از دوم خرداد به بعد). گمان می کنیم که همه حرفهایی که زده می شود ناشی از رسوخ تفکر غربی در بین اهالی رسانه است و اگر بگوییم برخی از آنها قلم بدست مزدورند یا باور نمی کنیم یا سخت باورمان می شود. دلیل این است که تحلیلهای جامعه شناسانه از همه پدیده ها داریم.
بنده منکر رسوخ تفکر فلسفی غرب در بین خودمان نیستم و قصد دارم در آینده چندین مطلب در این راستا بنویسم. بنده حتی فراتر از آنرا قائلم و می گویم ما در آب دنیای مدرن نفس می کشیم و به سختی می توانیم از آن بیرون بیاییم. اما همین بنده، منحصر شدن در این نگاه را هم برای تحلیل جامعه غلط می دانم.
به نظر می رسد حقیقت ترکیبی از تحلیل های جامعه شناسانه و اطلاعاتی است.
حوادث ترکیبی هستند.
عزیزی به بنده انتقادی وارد می کرد و می گفت شما بدلیل خوش بینی ای که به مسائل داری و بدلیل اینکه با دوستان اطلاعاتی دمخور نبوده ای و احتمالا فرد اطلاعاتی در فامیل نزدیکت نداشته ای، نگاهت نسبت به رخدادهای اجتماعی کامل نیست. می گفت اگر به شما بگویم که برخی از اتفاقات در کشور که شما آنها را با نگاههای جامعه شناسانه تحلیل می کنی، کار اطلاعات بوده است، بسیار تعجب خواهی کرد. او مثالی نیاورد ولی حرفش را عمیقا بدون مثال درک کردم.
ما نگاهمان نسبت به اطلاعات کشور خودمان هم سطحی است، چه برسد به پیشرفته ترین سرویس های اطلاعاتی جهان.
حال می خواهم چه بگویم: اینکه مثلا میرحسین یا کروبی جاسوس آمریکا هستند؟ خیر
نمی دانم هستند یا نه و برایم هم مهم نیست.
یک نگاه سطحی به جاسوسی هم این است که فکر کنیم کسی که به نفع آمریکا و انگلیس عمل می کند لزوما مستقیما از آنها پول گرفته و یا نسخه و دستور می گیرد.
بگذارید مثالی بزنم. اگر فردی در سیستان و بلوچستان برود و علیه اهل تسنن و خلفای راشدین صحبتهای تندی بکند آیا لزوما جاسوس است؟ خیر ممکن است از سر خیرخواهی هم چنین بکند.
انگلیس و آمریکا یک استراتژی برای بلوچستان تعریف می کنند که همان اختلاف شیعه و سنی است. حال هرکسی به این استراتژی کمک کند چه بخواهد و چه نخواهد در فضایی که آنها تعریف کرده اند عمل کرده است.
در واقع در مدلهای جدید اطلاعاتی، این سرویسها مستقیما به سراغ افراد نمی روند. بلکه با اتخاذ سیاست هایی آنها را به مسیر دلخواه خودشان سوق می دهند.
حال میرحسین موسوی جاسوس است یا نه؟ نمی دانم.
اما می دانم که وی سالها سکوت کرده بوده است. سکوتی که به نفع روسای جمهور سابق تمام شد. نسبت به همه انحرافات ساکت بود. نسبت به تخطی از خط امام ساکت بود.
اما ناگهان عدالتخواه شد. انتقاداتی را مطرح می کند که عمده آنها به روسای جمهور سابق هم برمی گردد ولی چرا نسبت به آنها سکوت کرده بود و هنوز هم سکوت می کند و حاضر به انتقاد نیست، پرسش مهمی است که جواب قطعی ای برایش ندارم. حتی برخی انتقاداتش به گذشته خودش او هم برمی گردد و دامن خودش را هم می گیرد.
لذا اگر روزی هم بشنوم که میرحسین جاسوس آنها بوده است هیچ تعجب نخواهم کرد. کاری که میر حسین می کند حال چه جاسوس باشد چه نباشد، همان اثرات جاسوسی را دارد و بعید می دانم وی این مساله را نداند.
مشخص است که اگر ولایت فقیه در این کشور سقوط کند ایران تجزیه خواهد شد. اول از همه بین همین آقای میرحسین و کروبی و هاشمی دعوا خواهد شد. خواسته های اپوزوسوین متکثر و بعضا متضادند. محور وحدتی یافت نمی شود. حجاب می خواهیم یا نه؟ کشوری لیبرال میخواهیم یا سکولار یا اسلامی ؟ کدام اصول قانون اساسی باقی بمانند؟ بنده خدای کمونیستی در سایتش نوشته بود نظر به اینکه دشمن در دو تا از مرزهای ما نیرو دارد و احتمال حمله اش به ایران وجود دارد، به خاظر نگاه ملی فعلا باید از عدم سقوط جمهوری اسلامی حمایت کرد. واقعا میرحسین اینها را نمی فهمد؟!
اینجاست که برخی افراد من جمله عماد افروغ که نگاههای صرفا جامعه شناسانه به مسائل دارند، حتی امکان وقوع انقلاب مخملین را هم منتفی می دانند. نمی دانم ایشان چگونه امکان وقوع عقلی اش را هم منتفی دانسته اند.
بنده هم نمی دانم که آیا مخالفین بدنبال انقلاب مخملین بوده اند یا نه؟ چون روی الفاظ بحثی ندارم اما می دانم که آمریکا و انگلیس سالهاست که بدنبال براندازی نرم در ایران هستند و میرحسین و کروبی هم پازل آنها را تا حد زیادی در جریان انتخابات کامل کردند.
یک نکته دیگر هم شایسته ذکر است.
این خوش بینی افراطی نسبت به آمریکا و انگلیس هم تا حد زیادی محصول تفکرات دوم خرداد است. آنها در مقابل توطئه انگاری همه چیز در کشور، تئوری توهم توطئه را مطرح کردند و منکر همه چیز شدند. گویی آمریکا و انگلیس توبه نامه خوانده و اخلاق مدار شده اند. کسی نیست از آنها بپرسد که بزرگواران!، آیا آنها کلاس اخلاق رفته اند که از چپاول کشورها ناامید شده اند و یا مکتب فلسفی جدیدی در غرب آمده است که اخلاق سیاسی را توصیه می کند و مانع نگاههای فردمحور و ملی گرایانه است. کاش لااقل کتاب «رویارویی بزرگ» آقای لستر تارو را می خواندند تا از زبان استاد اقتصاد دانشگاه MIT بشنوند که سیاست های اقتصادی جهان لااقل تا سال ۱۹۹۰ (سال انتشار کتاب) چگونه به نوعی تنظیم می شوند که بیشترین سود را از اقتصاد جهان آمریکا می برد. کاش کمی جامعه شناسی می خواندند تا بفهمند که استعمار، امروز دیگر بدنبال لشکر کشی و تعیین حاکم برای کشورها نیست. بلکه با رسانه هایش به خانه های همه ما لشگرکشی می کند و تفکر ما را به تسخیر خود در می آورد و آنگاه جوان ما به گونه ای تربیت می شود که ناخودآگاه به مسیر آنها خدمت می کند.
حتی استعمار برای ما تعیین می کند که به چه چیزهایی فکر کنیم.
مثلا مساله ما مهار قدرت بوده است و دموکراسی یک راه حل پیشنهادی برای آن است. اما امروز برای ما خود دموکراسی مساله شده است.
آیا ما تابحال به این فکر کرده ایم که چرا ما به بعضی چیزها فکر می کنیم و به بعضی چیزها فکر نمی کنیم؟!! آیا علت این مساله، صرفا فضای جامعه است و فقط می شود آن را تحلیل های جامعه شناسانه کرد؟
منبع: نوشتهی یک دانشجوی دکترای برق امیرکبیر، به نقل از سایت بسیج دانشجویی امیرکبیر
